تبلیغات
ابرمیم

ابرمیم

سیاهه‌های و بافته‌های مجید ابراهیمیان

دوشنبه 8 بهمن 1397

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز می‌نویسم که فردا بخوانم. این تمام من است. همه‌اش نگران فردایم که رزقی نداشته باشم. نگرانم که مبادا فردا چیزی برای خواندن نباشد. بله، قرآن هست. این سخن پایان تمام نگرانی‌هاست. هیچ مویی نمانده که شکافته نشده باشد و هیچ راهی نیست که نرفته مانده باشد. اما وقتی من برای خوانده شدن می‌نویسم سخت آن من نیستم و هنگامی که خودم هستم که دیگر نوشتنی نمی‌ماند. خواندنی نمی‌ماند. رفتنی و گفتنی و بودنی نیست پس از آن. پر از نبودن می‌شوم. پر از حیرت و درماندگی می‌مانم. روحم می‌گسلد و از خدا می‌خواهم مرا تکه‌تکه کند و در عالم منتشر و هوا کند و از گذشته و حال و آینده‌ام اثری و خبری نماند. لیک این خواهش آن‌گونه نیست که اجابت نشده باشد، همان‌گونه که خواهش هستی در نبودۀ من نعره برآورد و او بی‌آنکه توجهی به این خواهش کند آن کاری را کرد که خودش خواست و حتی خواهش هستن را نیز که در من نهادینه ساخت، همان خواهش خودش بود. اما او آن‌گونه نیست که خواهشی داشته باشد و بخواهد خواستن خودش را در گلوی کسی تعبیه کند تا کسی بگوید: «این همه فریادها از شه بود / گرچه از حلقوم عبدالله بود.» نه. من می‌شناسمش. او همان ناشناس من است که هر اندازه که نمی‌شناسمش بیشتر اعضایم کند و خون در رگ‌هایم خشک می‌شود. این عالم که او به خواست خودش آفریده و به خواست خودش اداره می‌کند و به خواست خودش اطوارهای گونه‌گونش می‌دهد، این نیست که تو بگویی او مشغول این داستان است و مهره می‌چیند و برمی‌دارد و شوخی می‌کند و سهل‌انگاری به خرج می‌دهد و نه. نه. او از این قصه‌ها که تو در ذهن بافانده‌ای منزه است. آری. این قصه‌ها و این مغز و این عنصرها همگی مخلوقات اوست و او چون برنمی‌تابد مخلوق خالقی دیگر و خالق و کردگاری دیگر، از همه برتر می‌شود و علی و عظیم و بشکوه و سبوح می‌نماید و باز این‌ها هم نیست که این‌ها در قالب کلمه‌هاست و او با اینکه از همه این‌ها بری است، همه این‌ها نیز هست و پایین‌تر و کوچک‌تر از بافته‌های مخ خرد تو نیز هست و سازنده تمام ذره‌های خیال و وهم توست و ذره‌ذره ات از اوست و او نیست و این‌ها معما نیست که تو پندار کنی برای کودکان می‌گویند. و مگر تو کودک نیستی؟ آن جنین در زهدان مادر را مگر نمی‌نگری که در چشم تو طفل می‌نماید و در دیده خودش سالکی در آغاز جهانی بی حد و قصواست. و خود تو حقارت را در برابر جهان هرچند حس می‌کنی، یقین داری که درنمی‌گنجی در این عالم و می‌کوشی خود را بدری و راهیِ نمی‌دانم‌کجایی دیگر شوی و اندراسِ بونِ هزارتوی جهان را با چشم می‌بینی و با گوش می‌شنوی و با دل درمی‌یابی و اینجاست که خود را طفلکی موهوم در آغاز قیامتی ناپیداکران شهود می‌کنی. چونان موری برابر رشته‌کوهانی سر در ابر کرده. و آری. این تویی که در نسبیت‌ها توهم برت‌می‌دارد که هستی. این‌گونه نیست که تو پندار کنی هستی و در نسبت با او نیست شده‌ای. نه. هرگز چنین خیالات مکن. مراقب خیالاتت باش که ترتیبت را ندهد. آری. من با تو سخن فراوان دارم، ولی تو بودی که به من گفتی که در واقع این تویی که با خود در گفت‌وگویی و عالم پژواک فریاد و ندا و مناجات و نمی‌دانم‌چۀ توست. تو بودی که به من آیه فرستادی: «لمن الملک الیوم؟ لله الواحد القهار.» پس این شاهی که تویی و هیچ همچو منی طَرفِ وصل از حسن تو نمی‌بندد که با خود جاودانه عشق می‌بازی. و این‌ها افسانه نیست یا اراجیف یا اباطیل یا اساطیر یا برساخته اوهام و. چنین که پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را، مقیمان حریم حرم چه کسانی‌اند؟ هیچ‌کس. دراز می‌نویسم با تو و دراز سخن می‌کنم و در میانش خود را می‌یابم و چیزی درنمی‌یابم. اطاله کلام را بر من نبخشایید. من می‌خواهم آن چیزی را بگویم که در آغاز گفتم و این آغاز گویی سررشته‌ای است که کلافش در روحم گم می‌شود. می‌نویسم برای خواندن فردایم و بی‌شک نه دیروزی بوده، نه امروزی هست، نه فردایی است؛ زیرا تو هر روزی و تو آن بی‌زمان و بی‌مکانی که این ازمنه و امکنه جمله آفریده تواَند و می‌توانی کش‌شان بدهی تا بی‌نهایت و می‌توانی مثلاً دقیقه بعد را اذن ندهی که باشد و اذن ندهی که باشم در آن آنِ پیشِ رو، همان‌گونه که اذن ندادی به سی برابر جمعیت کره زمین و اذن ندادی به پیشینیانی که حتی خبرشان در کتاب‌های آسمانی نیست و تنها در نزد تو محفوظ‌اند و پسینیانی که هرگز یارای وصال‌شان در من نیست مگر آنکه تو بخواهی. و البته که زمانی وجود ندارد و همه نزد سِواست. اما امشب که کار به اینجا رسید، گوش‌هایت را پیش بیاور تا سخنی با تو بگویم که اگر من آن آدمم و نفخه روحِ تو، پس مرگم نیست. و این آن چیزی است که تو متغیرش نمی‌کنی. و جرأت ندارم بگویم نمی‌توانی تغییرش دهی. آن ملائکه که سوختند به آتش قهر تو که اعتراض کردند به آفرینش آدم، مرگم می‌دهد از سخن گفتن. کبریایت جگرم را جز می‌دهد و جبروتت روحم را به صلیب می‌کشاند. می‌خواهم با تو هزار هزار هزار سخن بگویم و می‌دانم این سخن‌های تو با توست و دلم می‌پوسد از این نبودن و حبل وریدم می‌گسلد. من هزار سخن دارم. می‌دانی؟ من هزار هزار سخن دارم. می‌دانی؟ من

  • نظرات() 
  • دوشنبه 8 بهمن 1397

    فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی


    به زلفت صوفیان وصلند با غم‌های تکراری. به چشمت آهوان رنجند از صد تیر اشکاری. تو داغی بوده‌ای از روز اول در جهان جاری. تو می‌دانی که می‌خواهد ز هستم سهم هر یاری. ببین افتاده‌ام مفلوک در دامان بیماری. ندارم چشم بر قلبان و بر بازوی دیّاری. که بی‌خود شعر گفتم ناگهان در این‌چنین تاری. شبی پرخون و پرغم خون شد از عالم دلم باری. نه وصلی خواهم و نی هجر، زد بر سینه‌ام ماری. به پایانم سلامی دادم ای آقای داداری. گهی آهم، گهی اندوه، گاهی محو بیگاری. نمی‌دانم چه می‌گویم درون شام مرداری. که من در می‌زنم، دانم گشایی باب بسیاری. گذشت از استخوان‌هایم هزاران لشکر کاری. فدای آن تن ممزوج با نعلین اسواری. بنال آری، بمو آری، بگری آری، بمیر آری

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 8 بهمن 1397


    جزیره هرمز

    آخرین سفر جزیره هرمز بود و سفری فرسنگی بود. همه شگفتی‌های جزیره سویی باشد و اندوهی که از نداریِ خانواده‌های شیعیان بار می‌شد بر دلم سوی دیگر. این سوی دوم شایستگی این دارد که سوی چشمم را هم بگیرد. از آن آنِ لمسِ این فقرِ متراکم و محصور در فکر چاره‌ام. فرش در خانه حسن آقا نبود. خانه‌شان را بچه‌های جهادی ساخته بودند همین سالِ پار که علی و مسعود همسفرشان شدند. این تازه ذکر خانواده‌ای است که مثلاً از پوشش کمیته امداد خارج است و همین سببی بود برای مورد توجه قرار نگرفتن‌شان؛ گرچه آنان که کمیته پوشانده بودشان نیز بی‌خانه بودند. گفته‌اند رئیس قبلی بالا کشیده و آبی بر رویش و خاکی بر سرش و سرانش. در اوجِ اعتقاداتِ قویِ دین بودند. نه آیا همین عقیده مبتلاشان کرده و میان اهل تسنن و دولت به سختی جانکاهی افتاده‌اند؟ از طرفی ثروت و قدرت در قبضه اهل خلاف است و از طرف دیگر دولت تا جایی که توانش بوده پدر این جماعت را درآورده. کشتی‌های چینی در خلیج فارس ول می‌گردند و دار و ندار دریا را هورت می‌کشند. این از صید که رسماً تعطیل شده. می‌ماند قاچاق کالا که نیروهای انتظامی با رگبار آغوش گشوده‌اند به پذیرایی جزیره‌نشینان بی‌چیز. لطف مکرر قطعاً حضور سه دانشگاه آزاد است عوضِ ساخت کارخانه‌ای و معدنی بومی تا فرهنگ آن اقلیم را از بیخ بزند. و سیل گردشگرانی است که جزیره برای‌شان حکمِ عشرت‌کده و حیاط خلوت خانه خراب‌شده‌شان دارد. گردشگر هر غلطی دلخواهش باشد می‌کند. مسکرات و مخدرات فراهم است و هم‌بستری‌های نامشروع و نامشروع‌تر در گوشه و کنار حادث. و بدتر از این‌ها فراوان است که قلم جان گفتن ندارد و جان شرم گفتن دارد. همه چیز برای نابودی شیعیان جزیره هرمز فراهم است. نان‌شان شده مهمان‌داری گردشگران، آن هم تنها در حداکثر شش ماه مناسب سال. زود باشد با ساخت و ساز هتل‌ها و بوم‌گردی‌ها آن نیز نیست و نابود شود. دیری نپاید که راهیِ بندرعباس و شهرهای دیگر شوند و سرزمینی شود مستعد سرنوشت عادها و ثمودها. این خطوط را با خون دل و چشمانی اشک‌بار نگاشتم. نمی‌دانم به کجا می‌رسد این یادگاری خونین، لیک می‌خواستم با فریادم گوشی را آگه کنم؛ فریادی که انگاری در همین دره سکوت مدفون می‌ماند. چه دره سکوتی ساخته‌ایم در این دره مجسمه‌ها. چه دره رنگین‌کمانی برآورده‌ایم در این ساحل سرخ. قلعه پرتغالی‌ها را شاه‌عباس‌ها فتح کرده‌اند و هزاران قلعه و برج و باروی نهان و آشکار پی افکنده‌اند برای ربودن طلای ابلهان. چه سود از این‌همه گفتن؟ چه سود..

  • نظرات() 
  • شنبه 25 فروردین 1397



    تنها پنجاه سال از رحلت پیامبر گذشته و زشت‌کارترین انسان خلیفه شده. درست در روز مبعث، ولید به دستور یزید می‌خواهد از سیدالشهدا سلام‌الله‌علیه بیعت بگیرد. حضرت می‌توانند بی‌دردسر بیعت کنند و کنجی به عبادت و کارهای خیر مشغول شوند. ولی فرمودند: «وای بر اسلام، زمانی که امت به حکمروایی همچون یزید مبتلا شود.»

    همان‌شب همراه نزدیکان‌شان از مدینه بیرون می‌آیند، در حالی که این آیه را زمزمه می‌کنند:

    فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِینَ (قصص، ۲۱)
    از شهر در حال نگرانی و مراقبت از دشمن خارج شد. گفت خدایا مرا از این قوم ستمکار نجات بده.

    و این همان آیاتی است که در شأن حضرت موسی علیه‌السلام نازل شد، هنگامی که از بیم فرعونیان، شبانه و ترسان رو به مدیَن می‌رفت.
    رسالت خونین امام آزادگان آغاز شد.

    ۲۷ رجب، انتشار خبر مرگ معاویه خبیث و خروج امام حسین علیه‌السلام از مدینه برای استنکاف از بیعت با یزید لعین


  • نظرات() 
  • پنجشنبه 23 فروردین 1397

    چقدر این شب تاریک سایه کم دارد
    به قد عرش خدا این سیاهه غم دارد

    نه هست دلبری امشب که نور خانه شود
    نه هست خانه‌ای امشب که دلبرم دارد

    چو موج وحشی دریای حضرت نوح است
    و تا ابد سر دیوانگی یم دارد

    بجوش ای همه غوغا که در نهان منی
    وجود ما هوس صد تکان بم دارد

    اگر به جام من و جان جام می ریزند
    صدای ناله تاریخ جام جم دارد

    تو بوده‌ای که پس از تو صفی پر از صفر است
    سیاهه‌لشکرکی کز محیط نم دارد

    کدام راه بپویم خدای راننده؟
    نبینم آخر این جاده‌ها که خم دارد

    مرا به سجده فروکن که سر نیارم زیر
    برای هر عدمی، تا تویی چه کم دارد؟

    تیر نود

    • برچسب ها: غزل،  
  • نظرات() 
  • سه شنبه 21 فروردین 1397

    آخرین معجزه عشق است که عاشق نشوی
    این طبیعی است که در خاک به قایق نشوی

    سنگ زیباتر از آیینه مرا می‌شکند
    شیشه عمر مرا آینه دق نشوی

    عاشقم، گرچه دل از عشق به خون آمده است
    هرگز از مهر و وفا رنگ شقایق نشوی

    به دروغی خوشم و راست مپندار مرا
    حرفی از دوست بزن، اینکه تو صادق نشوی

    من همین کژدل و کژکار و کژاندیش کسم
    یا پذیرا کژی‌ام یا که تو خالق نشوی

    هی به تربیت دستان تو دل خوش کردم
    کاش می‌گفتی از آغاز که باسق نشوی

    پرِ تردیدم و از دیده تر پر زده‌ای
    منِ بشکسته! محال است، تو لایق نشوی

    ای خموشانه! سر از شانه خُم لختی گیر
    ترسم از خمر سخن یکسره ناطق نشوی

    به طبیبم تو بده علت تب‌های شبم
    داغی و بر عطشم دکتر حاذق نشوی

    از دلت بی‌خبرم، از دل من بی‌خبری
    این چه بهتر که خبر از غم و هق‌هق نشوی

    گذرندست غم و شادی و ایام رفیق
    حق نگه‌دار که چون باطله زاهق نشوی


    جمعه ۱۴ آذر نودوسه

    • برچسب ها: غزل،  
  • نظرات() 
  • دوشنبه 20 فروردین 1397

    وقتی که دل تنگِ تنگ است / آشفتگی‌ها قشنگ است
    اما زمانی که جنگ است / مزد دل و غم تفنگ است
    جالب‌ترش داغ امروز / دعوای تانک است و سنگ است
    دستم ز هر دسته کوتاه / شاید که واژه جفنگ است
    هرکس که زورش زیاد است / قانون جنگل قشنگ است
    گور زمان و زمانه / این هم نمایی ز جنگ است
    کر شو، وگرنه شنیدم / هستی و ذلت که ننگ است
    خر می‌شوم تا نفهمم / دعوای موش و پلنگ است
    فردا که هیچ، آخر امروز / چون کاروان است و زنگ است
    من مطمئنم خدا هست / باقی این قصه رنگ است


    دی 87

    • برچسب ها: غزل،  
  • نظرات() 
  • شنبه 18 فروردین 1397

    این قاعده «حب الشیء یعمی و یصم[1]» است. فاصله معاند و مدافع بودن محمدحسین مهدویان یک مو هم نیست برای جماعتی که حرف روشن او را از ساخته‌اش درنمی‌یابند و برایش هورا می‌کشند. البته که مقصود نهایی نه غیرت است، نه غیرش. غرض این بود که میان این رفتارهای زرد، خیلی رو به لاتاری بیاورند و بفروشد که غرض حاصل شد. تحلیل این رفتارها بماند برای پژوهندگان، خوبی‌اش این است که درک سر و ته یک کرباس بودن ساده‌تر شد. فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید و این کارگردان هم سر از جاهای دیگر درآورد، نگویند خطش عوض شد و فلان و بهمان! ما هم گلویمان را برای چه پاره کنیم؟ «یمحق الباطل بترک ذکره[2]» را باید بیشتر رعایت کرد.



    [1]  دوست داشتن چیزی انسان را نسبت به آن کر و کور می‌کند.

    [2]  باطل را با یاد نکردن به محاق ببر.

  • نظرات() 
  • خالی

    جمعه 17 فروردین 1397

    بعضی جای خالی‌ها هم هستند که با اطوارهای گوناگون پر نمی‌شود و آدم نباید خودش را گول بزند. هر قدر هم کرگردن‌گونه زندگی کنی، فقط داری حفظ ظاهر می‌کنی. برای کسی مثل من که روحی نامتعالی دارد، هر میخی که از دیوار روحش بیرون کشیده شود، جایش باقی خواهد ماند. تنها باید باور کرد این خالی را، حتی اگر می‌کوشی یا نمی‌کوشی با کتاب و نوشتن و آمدشدن‌ها پرش کنی. می‌بینی میان همه‌شان، ناگهان نه صدایی می‌شنوی، نه تصویری می‌بینی. فقط صدای او و تصویر او و اندوهی که چون کوران تو را دست بر دیوارهای اتاقی روشن، سوی هیچستان می‌برد.

    نه از رنج یاد تو آسوده بودم

    نه بی یاد تو خو گرفتم به غاری

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 16 فروردین 1397


    من مست‌ترین آیه انکار شرابم
    اما چه کنم بی تو زمانی‌ست خرابم

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 15 فروردین 1397


    در چشمِ تو رازی ست که آگاه ندارد
    آن‌سوی نگاهِ تو کسی راه ندارد


    آن‌گونه که غم می‌نگرد سوی نگاهت
    چشمم سخنی جز غم و جز آه ندارد


    یا اینکه تو مخلوقی و مخلوقهٔ شعری
    یا خالقی و شعر سویت راه ندارد


    گاهی غزلی گفته به من شرمِ جمالت
    گاهی غزلم جلوهٔ اللّه ندارد


    لب بسته‌ای و می‌نگری چشمِ سکوتم
    چون غرقِ تواَم غرقهٔ تو چاه ندارد


    چندی‌ست گدای نظرِ ماهِ نهانم
    پیداست نظر رو به من آن ماه ندارد


    امشب که سخن گفته‌ام از چشمِ خموشت
    هر شب سخنی با نگهم شاه ندارد


    پاییز نودوپنج

    • برچسب ها: غزل،  
  • نظرات() 
  • چهارشنبه 15 فروردین 1397

    یهودیان پیمان‌شکنی کرده بودند و جای عذرخواهی سرِ جنگ هم داشتند. قلعه مستحکم‌شان قابل نفوذ نبود. مسلمانان در روزهای اول و دوم محاصره هیچ کاری پیش نبردند. روز سوم پرچم فرماندهی به دستان امیرالمؤمنین سلام‌الله‌علیه رسید. درهای قلعه‌ای که بر روی همه بسته بود، به دستان حضرت از جای کنده شد. همان در غول‌پیکر سپر جنگی شد و تمام پهلوانان زورمند یهود با دستان امام کشته شدند. قدرت خارق‌العاده امیرالمؤمنین سلام‌الله‌علیه همه را به حیرت انداخته بود. ایشان در نامه‌ای نوشتند: «به خدا سوگند! با نیروى بدنى و توان جسمى، درِ خیبر را نکَندم و آن را چهل ذراع پشت سرم نیفکندم؛ بلکه با قدرت ملکوتى و جانى برافروخته از نور الهى تقویت شدم.»[1]

    یَدُ اللَّهِ فَوقَ أَیدِیهِم[2]
    اراده و قدرت خداوند برتر از تمام قدرت‌هاست

     



    [1]  شیخ صدوق، الامالی، ص  514، نامه به سهل بن حنیف

    [2]  فتح، 10

  • نظرات() 
  • ما هستیم

    سه شنبه 14 فروردین 1397


    ما هستیم، در حالی که می‌شد نباشیم. بر ما چه گذشته است و بر ما چه خواهد گذشت؟ ما هستیم و آن‌ها که نیستند کجا هستند؟ آن‌ها که بودند، آیا آنجایی رفته‌اند که ما می‌رویم؟ ما کیستیم و کیست و چیست هست‌کننده‌مان؟ ما هستیم و می‌پرسیم و پرسش‌هامان با پژواکی مبهم سوی خودمان بازمی‌گردد. ما سراپا سخنیم و نعره‌مان در گوشِ خاموشِ دهر گنگ می‌شود. هستیم و فاصله‌ای با نیستی نیستمان. در هستی‌مان هزاران شک هست و هیچ شک‌مان تا یقینکی نمی‌بردمان. بس که نپرسیده‌ایم، پرسش‌مان پوست‌سوزی می‌کند. بس که لب بستیم صورتمان گردید. ما هستیم و در هستی دستی نداریم.

    ما هستیم. نه بیش از پیش هستیم، نه کم از پیش. زمانی نیست بودیم و اکنون بی‌نیستی هستیم. هستن شورمان می‌دهد و رنجمان می‌زاید. هستن سستمان می‌کند و نیرومان می‌شود. هستیم و نهست‌هایمان لافی بیش نیست. نبودنی در کار نیست. پنهانه‌ای نیست. گریزگاهی نیست. پستو و پوشیه و حجابی نیست. هستیم عریان و آشکار و حاضر. در حضوریم. در هویداییِ محضیم. کنجِ هیچ غاری از هستن خلاصی نیست. پشتِ هیچ پلکی و پسِ هیچ خواب و خیالی نیستن خانه ندارد. هیچ فاجر راهی به نیستن ندارد. هیچ کافر از پوشیدن برخوردار نیست. آفتابِ هست بر نه‌توی نهانستان‌مان می‌تابد. هیچ پنبه‌ای نزده نمی‌ماند. هیچ رشته‌ای نریسیده نمی‌ماند. هیچ تنی بی‌درد و هیچ روحی بی‌آه نمی‌ماند.

    ما هستیم، شب نباشد هم. ما هستیم، نور نباشد هم. ما هستیم، هیچ نباشد هم. آری برادر جان. نیستیم. درست است. مجاز هست، ولی نیست. ولی آن اندازه که هست، هست. ما در قواره هستمان به‌روشنی هستیم. دست در دستانِ هستمان نباید بست، که هر هست‌مجازی بی‌خستوییِ هست دستی ندارد. اما چه باید کرد، تا ما هستیم؟

     

  • نظرات() 
  • سه شنبه 14 فروردین 1397

    «من فکر می‌کردم شما منقرض شده‌اید.» این جمله را گفت و جملگی خنده زدیم. از همان خنده‌ها که اگر بهش فکر کنی، غبنی عمیق دارد. تعلیقی‌اش نمی‌کنم. ما پیشِ خودمان گمان کرده‌ایم خیلی متفاوتیم. گاهی که می‌بینیم همدیگر را، رو می‌کند بهم و با لحنی رندانه می‌گوید: بیا منقرض شویم. چیزی نزدیک به بیایید بمیریمِ من. آن شب دهانم پیشِ سهیل باز شد و بی‌میلی‌ام بیرونکی ریخت. پشیمان شدم. ولی چه چاره؟ برایم در تمامیتِ زندگی افتخاری وجود ندارد. گفت دو جنبه دارد. مثبتش بی‌تعلقی به دنیاست. منفی‌اش بی‌عملی است. از توضیحم پشیمانم. توبه می‌کنم و می‌خواهم جبران کنم.

    می‌پرند ناگهان. بارها دیده‌ام که بی‌من بسیار روال‌تر چرخِ دنیا و عقبا می‌گردد. آن عموعلی هم که حرف از انقراض می‌زند بی‌خبر است از ویرانه‌ای که در من هرآینه شکسته‌تر می‌شود. نگرانِ عمر است. نگرانِ مرگ است. از مرگ‌آگاهی حرف می‌زند. بی‌ آگاهی از نفاقِ ریشه‌ دوانده در من.

    نمازهای جماعت عجب مصیبتی است. تندتند می‌خوانم اوراد را و عرفانی‌هایم را قورت می‌دهم. سخت‌ترش فراداهاست. گمان می‌کنم دیده می‌شوم. سجده را خلاصه می‌کنم. این‌همه دردسر، این‌همه دودوزگی، این‌همه ریا، این‌همه شرک. مرا به چه محاکمه خواهد کرد؟

    بعد ماها می‌نشینیم گردِ هم و همفکری می‌کنیم و عقایدمان را مرور می‌کنیم. من کیستم؟ بی‌دستاویزترین نفرِ جماعت. کوهی از انکار و تفلسف‌های راه به هیچ نبرده. خودشان را بیرون می‌ریزند و با لطیفه‌هایی سرِ شکستنِ یخ‌های سنگینِ جمع دارند. خنده‌ام نمی‌گیرد. چیست گناهم؟ در جهانِ خنده‌دارِ اطرافم، که از تناقض‌هایش خنده‌ها می‌توان ساخت، لطافتِ نبوده‌ام خنده نمی‌دهدم. از بی‌شعوری‌های ناتمامِ من است لابد. امشب یک متنِ پرغلط و ویراستاری‌لازم هم به تگاپویم نینداخت. چه می‌گویی برادر؟ می‌دانی من کیستم؟ من با انقراض و خلافش نیز ناز و نیازی ندارم. آن را که به جایی رهش ندهند

  • نظرات() 
  • سپاس

    دوشنبه 13 فروردین 1397



    خدایا سپاست که این شام تار
    نه پیمانه دارد، نه پیوند یار


  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :4
    • 1  
    • 2  
    • 3  
    • 4  

    آخرین پست ها


    نویسندگان



    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    اَبر برچسبها