تبلیغات
ابرمیم

ابرمیم

سیاهه‌های و بافته‌های مجید ابراهیمیان

عمریدن

سه شنبه 7 فروردین 1397


طرزی افشار شاعر صاحب سبکی است. سبکش هم در کل دستبرد در نحو و ساخت مصدر جعلی است. مثلاً از اسم فعل می‌سازد؛ کاری که عرب با هر واژه‌ای می‌کند و فارس نمی‌کند. چون ساختمان زبان عربی بر اساس اشتقاق است و فارسی بر ترکیب. برای نمونه، عرب برای لبنانی شدن هم فعل ساخته: تلبنن! آن‌وقت اگر ما بخواهیم اینگونه فعل‌سازی کنیم، می‌شود: لبنانیدن! که به آن می‌گویند مصدر جعلی و مقبول فارسی‌زبانان نیست. البته بعضی مصدرهای جعلی اکنون مرسوم است و فصحا از به کار بردنش دوری می‌جویند، مانند: فهمیدن، که همان فهم کردن است و آن‌قدر استفاده شده که جعلیتش از یاد رفته.

دلیل تاریخی این جعل‌ها هم احتمالاً برمی‌گردد به از بین رفتن زایشگاه زبان فارسی، خراسان. مغول که خاک خراسان را به توبره کشید، سخنوران و گویندگان اصیل پارسی نیز از میان رفتند. در مرکز ایران، این زبان مدافع سرسختی نداشت و درد بی‌مبنایی کار فارسی را به زیر پا گذاشتن قواعد نحوی خود کشاند. اینجاست که می‌بینیم از آن زمان به این‌سو، شاعر برجسته‌ای هم نداریم و حافظ در انتهای این دوره، به‌نوعی خاتمه شعرای بزرگ هم هست. این هم از خدمات بی‌پایان مغولان به ایران و زبان فارسی است.

القصه، طرزی آمد و این قاعده را نپذیرفت. شروع کرد واژه‌سازی و مصدرتراشی. بروید شعرهایش را بخوانید و از این قاعده‌گریزی سرشار شوید. از سوی دیگر، این شاعر ارومیه‌ای قرن یازده ارادت خاصی به مولی‌الموحدین، امیرالمؤمنین سلام‌الله‌علیه داشت و اشعاری در این ارادت سروده. زمانی به سفر حج می‌رود و سفرنامه‌ای به نظم می‌سراید. بنده هنوز این ابیات را در دیوانش ندیده‌ام و باید گردشی دیگر در دیگر نسخ کنم. نقلی که می‌کنم از زبان استادم، دکتر غلامرضا مستعلی پارساست. ابیات ابتدایی یکی از همین سفرنامه‌های منتسب به طرزی چنین می‌آغازد:

شکرُ لله که ما مکّیدیم / زنگ اندوه ز دل حکّیدیم
مدنیدیم و پس از مکّیدن / عمریدیم و ابوبکریدیم

شاید به رعایت همین دو فعل انتهایی، این ابیات در دیوان نیست. می‌توان این دو فعل را به زیارت قبر آن دو مربوط دانست و می‌توان دقیقاً خود فعل را با تأکید بر بخش پایانی‌اش خواند. به هر حال، اگر واقعاً این بیت از طرزی افشار باشد، می‌توان گفت او علاوه بر تولی، در تبری نیز قدمی محکم زده.


  • نظرات() 
  • چه کنم؟

    سه شنبه 7 فروردین 1397


    من بنده آن‌همه سکوتم، چه کنم؟
    وامانده این کویر لوتم، چه کنم؟

    خواهم بروم به هر کجا چون پشه‌ای
    افسوس به تار عنکبوتم، چه کنم؟

  • نظرات() 
  • دوشنبه 6 فروردین 1397


    قمر می‌گفت با عقرب شبانه
    که تا صبح قیامت عاشقانه

    من از آغوش تو هرگز نرنجم
    بگیرد جان ما حتی زمانه

  • نظرات() 
  • دوشنبه 6 فروردین 1397

    سر در آخور خویش کن ای برادر. و این جماعت را به چرای خود رها کن. بگذار زندگی‌شان را بکنند. بگذار سرگرم جمع و جماع و جماعت خود باشند. بگذار دلشان خوش باشد که لگدی به دین پرانده‌اند. بگذار سرخوشی کنند که فریادی در تیه سراسر عدم کیهان بی‌کران زده‌اند. تو خودت مگر کیستی؟ هیچ‌تر از خود نیز مگر در عالم می‌بینی؟ افسوس که روزگار بث‌الشکوی‌ها گذشته. وگرنه، جهان را در کام این اژدرهای هزار سر به مرگ می‌سپردم.

    راه خود را برو. تو آنقدر عمر نخواهی داشت که همه پرسش‌ها و همه خون‌دلی‌ها را مرجع باشی. سر به ناله هیچ تنابنده‌ای فرونیاور. یک بار بیش نخواهی مرد و یک بار بیش نخواهی زیست. این یکِ بی‌بازگشت را یک‌سره دنباله حقیقت باش. تو راهی بی‌نهایتی. راهی ابدی. برای این ابد چه برداشته‌ای؟ من باورهایم را برداشته‌ام. اما باورهایم تنها به درد همین سیاهه‌ها و کتاب‌ها و صفحات فانی و آنی عالم بی‌اعتبار مجاز می‌خورد. نه در جانی رخنه می‌کند، نه راهم را به جایی می‌برد. رختم را در ابدیت، بر کدام هیچستان هوا کنم؟ چه می‌گویم؟

    دعای یسر بعد از عسر انگار در زندگی مغلوبه شده. شده از فرج به شدت برسی؟ گویی نفری را از باغستان‌های نزه به‌ناگهان راهی کویرستان هُرمی کنی. حالش چگونه خواهد بود؟ باور می‌کنی بگویی و همان گفته‌ها دود شود؟ چونان شیشه‌ای شفاف میان تو و مخاطبت که تنها تکان خوردن دهان تو را ببیند و از مفهوم حرف‌های دهانت چیزی سردرنیاورد. درست مثل وقتی که املاکی سر کوچه‌مان از ساخت و ساز و قیمت‌ها دم بزند و من تنها باز و بسته شدن دهانش را متوجه بشوم. رها کن این جماعت را که سر از باورهایت درنمی‌آورند و راه خودشان را می‌روند. راه خودت را برو. یک عمر بیشتر نداری بدبخت.

  • نظرات() 
  • شنبه 4 فروردین 1397

    میون یک بیابون، آخر یک خیابون، یه نور فیروزه‌ای بود، یه آسمون تنهایی بود
    یه آسمون که رو زمین نشسته، یه مرهم قلبای زار و خسته
    گاهی آروم، گاهی پر از صدا بود، هر طرفش چشمه، بارون، صفا بود
    گنبدش از رنگِ فلک قشنگ‌تر، فیروزه‌ش از فیروزه رنگ‌به‌رنگ‌تر
    فواره‌هاش آب‌بازی رو دوس دارن، اوج میگیرن، نیتِ پابوس دارن
    مردمش از سنگِ حیاط سفیدتر، سفیدتر از سفیدتر از سفیدتر
    هرکسی حالی داره، قال و مقالی داره
    ماه به دلِ مردمِ رو به گنبد، حسود میشه با نگاهای نیم‌قد
    چشمِ حسود کور باشه، اینجا همه‌ش نور باشه
    مسجد اگه اسمِ شما روش باشه، دردسرِ رفت‌وآمد نوش باشه
    یه شب که از هزار تا ماه بهتره، بهتره هرکی به تو مشغول‌تره
    بندِ دلا بسته به طاقِ ایوون ، پرنده‌ها خسته، ولی غزلخون
    کاش آب و دونم بدی، اشکِ روونم بدی
    یک گوشه کز کرده قناری امشب، بیا تا جون نداده از اشک و تب
    هیچ‌چی به جز اسمِ شما یادم نیست ، درد زیاده اما چرا یادم نیست
    صد دفعه تسبیحمو جا گذاشتم ، یادت میاد اونو کجا گذاشتم؟
    گذاشتمش تا برداریش، دونه‌به‌دونه بشمریش، بشمری دلتنگیامو، بشکنی شبرنگیامو
    خونه تو کجاست؟ توی بیابون؟ پس چرا ما راحت تو خونه‌هامون؟

    اشک دلم بند نمیاد دوباره، غنچه لبخند نمیاد دوباره

    آپلود عکس" alt="" />

  • نظرات() 
  • شنبه 4 فروردین 1397


    از باغ افتادند بیرون. از ماشین پیاده شد. نمی‌خواستم پیاده بشود. قدم‌هایش در آن تاریکی شب دور می‌شد و زیر لبم: «عزیزم...» شروع کردند به ناله. به ضجه. چرا؟ ندیده‌ام که. آنان که دیده‌اند برایش مویه می‌کنند. چرا ننشست؟ من دوستش دارم، حتی نفسانی. می‌خواست سهمیه روزهای نبودنم را بردارد. بردارد بگذارد آن‌سوی الاکلنگ تنهایی. تا از میزان خارج نشود. برج میزان این مصائب را هم دارد. قوس زاده افراط است، منگ تفریط است. من گفتم دلم تنگ می‌شود. او نگفت. نباید هم بگوید. دلتنگی‌اش را رنگ کرد، پرنده ساخت، پرش داد در روح ولگردم. آخ که چقدر ناله می‌کند از آن روز. از فردای فراق. از روزی که از باغ افتادند بیرون و تا کلمه نیامده بود آرام نگرفتند: «ربنا ظلمنا انفسنا فان لم تغفرلنا و ترحمنا فنکونن من الخاسرین.»

    رفتیم و رفتیم. خورشید کم‌کم سکه‌ای نقره‌ای شد در دشت ورامین. همه مه. علی نمی‌دانست در من چیست. من می‌خندیدم. او عکس می‌گرفت. یک جایی که بعداً دستمان آمد برزخ نبود و همین قرچک خودمان بود با افزونه مه. این را قبلش گرفت. بعد از فراق. بعد از فردای فراق. فراق شب یلدا بود. یک جاسوئیچی هندوانه‌ای برایم خرید. ده روز بعد از فراق. نخلستان بود. چشمانش. آخ. چشمانش. مترو را شبیه آکواریوم دیدم. نه. در آکواریوم مترو یک کاروانسرای مربوط به عهد ساسانی که در زمان صفویه هم مورد استفاده بوده و من است را عادتاً به‌اشتباه حذف می‌کنم همه‌اش و اسمش را یادم نمی‌آید، اما جای خاصی نبود. خالی بود.

    آدم کلمات را که شنید باز گریه کرد. نوح هم گریه کرد. ابراهیم هم. موسی نیز. پیاده شدند. گفتند اینجا کجاست؟ کربلا بود. انس‌بن‌حارث میان گودالی یک‌بند نماز می‌خواند. فطرس خبرش را به مزار رسول خدا رساند. گفتند راهت را ادامه بده. سوره کهف همان بالای نی نازل شد. من لباس سیاه پوشیدم. آمدم سراغ کلمه. طبقه پنجم تا پارکینگ را با آسانسور آمدیم. گفت دوست دارند رازگویی کنند. راست می‌گوید بنده خدا. طبقه دوم بود مشاور. با انگشتان ظریفش در زد. زمخت در زدم. می‌خواست نتیجه خودش را بگیرد. من هر شب تا صبح سینه‌ام می‌سوزد. بعضی‌ها فکر می‌کنند. واقعاً باورکردنی نیست. بعضی‌ها فکر می‌کنند! جمعه پیام داد. زمستان بود. روی زمین آدم بود و حوا. حوا آدم را دوست داشت. از باغ افتاده بودند بیرون. چه‌ها بر این انسان گذشته علی! است را حذف کردم باز. عجب دردسری داریم با این است. من دلم سفر نمی‌خواهد. دلم سر می‌خواهد. سر بریده می‌خواهد.

    آپلود عکس" alt="فردای فراق" />

    تصویر از علی کرمی

  • نظرات() 
  • جمعه 3 فروردین 1397



    با اینکه من دیوانه‌ام، از هر دو جا بیگانه‌ام
    آخر کجا شد خانه‌ام؟ تا کی سر ویرانه‌ام؟



  • نظرات() 
  • جمعه 3 فروردین 1397

    ای مفضل!
    این خلق همه حیرانند و کورانند و مستانند و در طغیان خود تردد می‌کنند. و به طواغیت و شیاطین خود اقتدا می‌کنند. بینایان‌اند در ظاهر و کورانند در باطن که هیچ نمی‌بینند. سخن‌گویانند ولیکن در حقْ گفتن لال‌اند که هیچ نمی‌فهمند. و شنوایان‌اند اما در شنیدن حق کرانند که هیچ نمی‌شنوند. راضی شده‌اند به دنیای دون و گمان می‌کنند که هدایت یافتگانند.

    میل کرده‌اند از راه اصحاب زیرکی و کیاست و چریده‌اند در مراعی ارباب رجاست و نجاست. گویا ایشان از ناگاه رسیدن مرگ ایمنان‌اند و از جزا و پاداش عمل بر کرانند.

    وای بر ایشان! چه بسیار خواهد بود شقاوت و محنت ایشان. و بسی دور و دراز خواهد بود عنا و مشقت و محنت ایشان. و چه بسیار خواهد بود بلا و مصیبت ایشان در روزی که فایده نبخشد یاری به یاری، و یاری کرده نشود مگر کسی که خدا رحم کند او را.

  • نظرات() 
  • جمعه 3 فروردین 1397

     

    بی‌خودی وقتت را سرنده! اینجا چیزی نمی‌یابی؛ مخصوص با آن نمای دیدگانت که بدجوری خیره شده به سیاهکاری‌های از دل دررفته من مگر جمله‌ای قصار، کلمه‌ای شعله‌ور، سکوتی معنوی بجوید و قاب کند و هورا بکشد. شرمنده! اشتباه شده است. تو مرا ببخش که حوصله پُر تو را مملو از غلط‌غلوط‌های کج‌بینی و کم‌بینی‌ام کرده‌ام. فکرش را هم نمی‌کردم بتوانم بنویسم؛ چرا که غالباً حالم مثل خیلی کوچولوها پنهان می‌ماند و این بیرون‌ریز اندک هم کسی را اندیشه‌ور نمی‌کرد. از این بابت هم هر که خواند اغلب چیزی درنیافت و البته خود نیز متوجه حرف‌هایم نمی‌شوم.

    راستش در این مورد هیچ اراده‌ای ندارم. قبل از دیدار هر که بسیار می‌اندیشم که چه گویم، چگونه و به کجا بروم. و هنوز شروع نکرده، قصه‌ها، شکوه‌ها، سخنان، خاطرات، افسانه‌ها، شیوه‌ها، فریب‌ها، اشتباهات، دیدگاه‌ها و دردها_ دردهایی که از ذکر نامی یا تحلیل حرفی از عمیق درونم به آتشی بی‌پروا گرفتار، پیچیده و آشفته‌ام می‌کند و مجال ادامه سخن را از من می‌گیرد_  به سراغم می‌آیند. هریک نیشتری، غداره‌ای، شعله‌ای در دست. و فرومی‌کنند و از ماجرا پرتم می‌کنند. لب‌هایم را می‌گزم و فرو در خویش می‌شوم که بر این معنی‌ها بشورم و گستاخی‌هایشان را پاسخ دهم و وه!.. که نمای بیرون چه مضحک می‌شود: میان بحث، اوج نتیجه و فرجام کار، لحظه ضربه آخر،  رفیقم خیره که آها! و.. سر می افتد و لب آرام می‌گیرد. و او چه می‌داند برخی مقصودها را با سکوت می‌گویند و من نه به اراده و خواست و برنامه از قبل چیده شده، که به توفق درون و لاجرم برون. اگر کسی گفت نگاه کن چه می‌گویم، تعجب نمی‌کنی؟

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 2 فروردین 1397

     
    سوژه‌ای سخت، به‌روز، پرمدعی و منتقددار که رفتن به سراغش از هر کسی برنمی‌آید. حاتمی‌کیا زحمت بسیاری برای نمایش دردهایش متقبل می‌شود. برای نخستین بار جبهه‌های گوناگون معارض دولت سوریه، بر پردۀ سینمای ایران آمد. فیلم پاسخی به این پرسش است که مسئلۀ ایرانیان و نوع انسان با تفکر داعشی چیست و مقابله با آن چه لزومی دارد.
    مرزگذاری میان جبهه‌های گوناگون اشرار حمله‌ور به سوریه، از خوبی‌های فیلم است. با تعلیق‌ها و تصمیم‌های نفس‌گیرش مخاطب میخ‌کوب می‌شود و با جامعیت و ساده‌سازی مفاهیمش تفسیر سیاسی روز را می‌آموزاند. نگاه فراملی فیلم، ملیت و وطن را نیز شامل می‌شود و ضرورت دفاع در برابر توحش عریان اسلام‌هراسی را به‌خوبی تذکر می‌دهد. به وقت شام درس‌های دشوار سیاسی را به‌سادگی آموزش داد، حد جدیدی از هنر فیلمسازی در ایران را بر جای گذاشت و با بیان روشن و هنرمندانۀ خود مخاطبان فیلمش را تا آن‌سوی مرزهای کشور گسترده کرد.


  • نظرات() 
  • پنجشنبه 2 فروردین 1397

    استاد شگفت ما در دوره‌های کارشناسی و ارشد، بی‌گمان دکتر غلامرضا مستعلی پارسا بود. با برنامه‌ریزی‌های خاص مدیریت معظم گروه زبان و ادبیات فارسی، در بیشتر نیم‌سال‌های کارشناسی و در تمام نیم‌سال‌های ارشد با ایشان هم‌درس شدیم. این هم از مواهب ویژه نظام آموزشی جدید است. قدیم‌ها تشنه دنبال آب می‌دوید، شهربه‌شهر و کوی‌به‌کوی. سرآخر در چشمه نوشین استادی دلبر روح را از جرعه‌های نوشانش سیراب می‌کرد. اکنون نه تشنگی ارزشی دارد، نه چشمه‌ای پیداست. حتی این رسم که در گذشته استاد شاگرد را برمی‌گزید و به هر کسی راه نمی‌داد، ورافتاده. به قول دکتر شریعتی، استاد امریه به‌دست بر سر شاگردان «نازل» می‌شود. برای ما نیز همین نزول بود؛ چون جایگاه استادان طبقه پنجم بود و ما بی‌چارگان عالم پایین بودیم و چشم‌انتظار همین نزول‌ها.

    القصه قصه‌ها داشتیم با این استاد عزیز. بنده نیز در شوخی و همراهی با ایشان کم نمی‌گذاشتم. ماجرای این شوخی‌ها اندک‌اندک به خواست خدا در این جریده خواهد آمد. روزی در درس معانی با این عبارت مکرر درگیر بودیم: «بحث در معانی ثانوی جملات.» رسیده بود به غزل حافظ با مطلع: «سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند؟» ماجرا این بود که پرسش در اینجا مفید معنای طلب و انشاء است.

    در همان حین، بامزگی ما گل کرد: «استاد! اینجا شاعر داره می‌پرسه که چرا سرو چمانش چمن میل نمی‌کند؟» استاد گمان برد بنده متوجه معنای چمن نیستم و آن را با علف اشتباه گرفته‌ام. ولی خودش همان ابتدای توضیح تفاوت چمن و علف غش کرد و طوری که دندان‌های پیشین، پسین و پشتین، حلق، نای، مری، لوزالمعده، روده کوچک، روده بزرگ، اثنی‌عشر و حتی زخم معده و سنگ کلیه‌اش هویدا گشت، گفت: «یعنی شما داری میگی شاعر از یارش می‌خواد که چمن بخوره؟!» تقصیر حافظ است که هر کسی از شعرش خوشه خود را می‌چیند. ما هم در این آینه تصویر مسخره خودمان را دیدیم.

    • برچسب ها: طنز،  
  • نظرات() 
  • چهارشنبه 1 فروردین 1397

    این درست است که توبه گرگ مرگ است، ولی همین گرگ‌ها هم از اول گرگ نبودند. بارها در زندگی‌شان این فرصت را داشته‌اند که برگردند و به یادِ خدا از کارهایشان پشیمان شوند. مشکل اینجا بود که این فرصت‌ها را یکی پس از دیگری از دست دادند و هیچ‌جا از خدا نترسیدند تا گرگی شدند که فقط مرگ جلوی ادامهٔ اعمالشان را بگیرد.

    متوکل، خلیفه ستمگر عباسی، به‌شدت امام‌هادی سلام‌اللّه‌علیه را زیر نظر گرفته بود. مدام به بهانه‌های مختلف حضرت را می‌آزرد. شبی به خانه ایشان ریختند و امام را از میان نماز به دربار خلیفه بردند. متوکل و اطرافیانش سرمست عیش و نوش و شرابخواری بودند. خلیفه به حضرت تعارف شراب کرد. ایشان امتناع کردند. جسارت به اینجا ختم نشد. متوکل از امام خواست که برایشان شعر بخواند. حضرت فرمودند: «من اهل شعر نیستم و کمتر از اشعار گذشتگان حفظ دارم.» با اصرار خلیفه، امام با صدایی رسا ابیاتی چند در مذمت دنیا و دنیادوستی خواندند. طنین کلام امام و اشعار خوانده‌شده آنچنان بر مجلس مؤثر بود که خود متوکل جام شراب را بر زمین زد و مانند باران اشک ریخت. آن‌ها این مجال را داشتند که از کرده‌های زشتشان توبه کنند، ولی آن اشک‌های تمساح موقتی بود و خلیفه ناخداترس مدتی بعد امام را شهید کرد.[1] از اینجاست که قرآن تأثیر انذارهایش را وابسته به اطاعت و ترس از خدا می‌داند:

                                              إنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّكْرَ وَ خَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ[2]

    بیم دادنت فقط براى كسى ثمربخش است كه از قرآن پیروى كند و در نهان از خداى رحمان بترسد.



    [1]  بحارالانوار، ج 2، احوال امام هادى، ص 149

    [2]  یس، 11

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 1 فروردین 1397

    خنده فرع بر کمدی است؛ خنده‌ای برای اصلاح، نه لودگی. مصادره با رد کردن اغلب خط قرمزها و تلاش برای ایجاد موقعیت‌های طنز به هر قیمتی، نشان می‌دهد پای‌بندی خاصی به آرمان کمدی ندارد و صرفاً می‌خواهد بخنداند. اینجا کمدی موقعیت اصل می‌شود و فیلمنامه موضوعیتی ندارد. گذر از خطوط قرمز جنسی و سیاسی نیز مانند فیلمنامه ابزاری کاربردی جهت القای حس خنده در مخاطب است.

    از نکات مثبت فیلم یکی ایرانیان خارج‌نشینی است که با القای رسانه‌ها تصور نادرستی از کشور دارند و دست به کارهای خنده‌داری می‌زنند، و دیگر ترسیم شخصیت‌های خیانت‌کاری که از ابتدا نیز در خط درستی نبوده‌اند و با چسباندن خود به تقدس‌ها، هدفی جز رسیدن به امیال نفسانی‌شان ندارند. موسیقی‌های تند و خارج از عرف، نمایش مشروبات الکلی و خوانندگی و رقص زن هیچ‌یک شایستۀ سینمای ایران نیستند. نود دقیقه خنده که کاش با قلقلک نفس‌مان همراه نبود و خندیدن نه هدف، که وسیلۀ تذکر خطاهای‌مان بود.

     

    نقد کامل

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 1 فروردین 1397

    لاتاری روایتی از عشقی نوجوانانه است و گره به مسائل حاکمیتی و نمایاندن دوگانۀ به‌اصطلاح افراطی و معتدل در جریان انقلاب اسلامی می‌خورد. فیلم با طرح درست مسئلۀ غیرت، نیمی از راه را خوب پیش می‌رود. ولی در جهانی نمایشی مهدویان، راه حل‌ها محدود است و اغلب به فاجعه می‌انجامد. ایرانِ لاتاری در تمام مسائل خانوادگی، اجتماعی و سیاسی‌اش به بن‌بست خورده و فرار تنها مجال ممکن نسل جدید است.

    سیمای جریان دینی داخلی در فیلم، در جهان نامی جز این ندارد: داعش؛ چهره‌ای تندرو، بی‌منطق و تروریست. با چنین وصفی، هواداری نیروهای انقلابی از این گونۀ سینما جای تأمل دارد. مهدویان با شلوغ‌کاری‌های حرفه‌ای‌اش، مخاطبان را گیج کرده و با قلقلک نقاط حساس بدنۀ جامعه، حرف ناصواب خود را در پوششی جذاب به دیگران پذیرانده است. لاتاری با چهره‌ای آراسته، برای مسئله‌ای درست، راه حلی نامناسب معرفی می‌کند و با ژستی بی‌طرفانه قضاوت خود را به مخاطب القا می‌کند.

     

    نقد کامل


  • نظرات() 
  • چهارشنبه 1 فروردین 1397

    برای کسانی که تجربه تماشای فصل بهار در دشت‌ها، بستان‌ها و باغات دارند و داشته‌اند، این تصویر غریب نیست؛ اینکه میان همه صحراها، مراتع و مزارع گوناگون و دلپسند و مرتب، ناگهان گذر به باغی ناآراسته می‌افتد. گل‌هایش دور از هم و پژمرده. درختانش در هم پیچیده و خشک و شکسته. جای‌جایش علف هرز برآمده. دیوارش ویران. میوه‌هایش بر زمین پوسیده و بر شاخه‌ها گندیده. بوی تعفن از کنجی برخاسته. خانه مار و موش و عقرب. یک سبزی خوف‌انگیز و دلگزا.

    اگر بپرسی بر این باغ چه گذشته که در موسم بهار چنین خزان‌زده می‌نماید، خواهند گفت باغ بی‌صاحب است. برای بهارگردان و جهان‌دوستان صاحب‌دل، این بهار نیز با همه نعمات و نغمه‌ها، در روزگار بی‌صاحبی، جز همان باغ بی‌صاحب نیست.


  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :4
    • 1  
    • 2  
    • 3  
    • 4  

    آخرین پست ها


    نویسندگان



    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    اَبر برچسبها