حرفی که به نام رولان بارت در جهان پیچ خورد و بازتاب‌ها و استفاده‌های خودش را داشت و دارد، از نگاه ما شرقی‌ها چیزی است دگر. خودِ بارت هم هنرمند را نهایتاً یک حروف‌چین یا تایپ‌گر می‌دانست. چیزهایی دانسته بود و این نظرش دور از نظریات برخی یونانیان نبود. این را هم از یاد نبریم که تفاسیر کتاب مقدس با چنین نظراتی فربه‌تر شد و بی‌دلیل نبود چنین نظری، با وجود سابقه‌دار بودن در اروپا و غرب قدیم، در قرون وسطی مجال طرح نیافت. همچنین فراموش نکنیم آقای بارت و هم‌فکرانش چنان در فشار ادبای تذکره‌نویس گرفتار آمده بودند که از بیخ ربط کمالات و زندگی‌نامه مؤلف را با اثر رد کردند تا در نهایت عملاً منتقدی هم باقی نماند مگر خواننده.
شرقیان که به ابعاد معنوی و نگاه افلاطونی و مُثُل‌محور معتقدتر از غربیانِ ارسطوگرا و تجربی‌محور و مادی بودند، بر این بودند که نویسنده و شاعر گیرنده و فرستنده‌ای بیش نیست و هر چه آینه‌اش مصفاتر باشد، پیام‌های راست‌تری به گیرنده‌هایش می‌نشیند و مخاطبان درکی درست‌تر از عالم معنا می‌یابند. شواهد این عقیده در اشعار شعرای نامی فارسی هیچ کم نیست. نظامی گنجه‌ای شعرا را پیرو انبیا می‌داند که آنان نیز چون نبی حامل نبأ و خبری هستند که از دسترس عام خارج است: پیش و پسی بست صف اولیا / پس شعرا آمد و پیش انبیا. حافظ در پس آینه خود را طوطی‌صفت می‌داند که آنچه استاد ازل گفت بگو می‌گوید.
در روایات و آیات نیز نگاه آلی به شاعر آمده. انتهای سوره شعرا این مفهوم آمده که شیاطین بر شاعران فرود می‌آیند و ایشان دزدانه به آنان گوش فرامی‌دهند. حتی اینکه اکثر شعرا را کاذب می‌داند با نظرات قدما درباره محاسن شعر هم‌خوانی جالبی دارد. آنان اکذب شعر را احسن او می‌دانسته‌اند و حق هم همین است که هر چه شعر فراری از واقعیات ذهنی ما باشد ما را بیشتر به خود مشغول می‌دارد. این مسئلهٔ کذب نیز هیچ بی‌ربط به پیام‌آور بودن مؤلف نیست. کذب در نظر ما ناراست است چون با واقعیت‌های شناخته‌مان تناسب ندارد، چنان‌که بسیاری از عناصر دینی جز برای باورمندان به غیب برای دیگران قابل باور و پذیرش نیست؛ عناصری چون عرش الهی، سدره منتها، جبرئیل، حوض کوثر و مانندهایشان که رسولان الهی از آن‌ها گفته‌اند و پیروان‌شان به دلیل تصدیق‌هایی که از ایشان دریافته‌اند، عنصرهای وراواقعی را در ذهن پذیرفته و جا داده و با آن‌ها زیسته‌اند.
آن‌چه هم‌پیالگان بارت از مرگ مؤلف مقصود داشتند درست است در بادی امر شبیه به اندیشه واسطه‌گری مؤلف در نگاه شرقی است، اما در نهایت تفاوتی بنیادین با گرایش غربی دارد. اساساً نگاه غربی ختم به تکثر مناظر و نظرگاه شرقی مختوم به وحدت سرچشمه می‌شود. به نظر من نظریهٔ مرگ مؤلف نتیجه منطقی منظر مادی‌گرا و تکثرگرای تاریخی غرب است که در نهایت خواننده را داور و ناقد اصلی می‌داند که این نظر نهایت تکثرپذیری و تجزیه‌جویی یک تمدن را می‌رساند. در برابر، شرقیان مدام در تگاپوی نیل به معنای نهفته میان الفاظ‌اند و از اینکه در یک مسئله واحد به چندین فهم برسند گریزانند. این هم منطقاً مرتبط با حیات هرم‌گونه سیاسی‌اجتماعی شرق می‌تواند باشد. بنابراین مرگ مؤلف غربی به تجزیه می‌انجامد و شرقی به توحید ؛ البته نه صرفاً در معنای مثبت یا منفی این واژگان.