تبلیغات
ابرمیم - مطالب ابر سیاهه

ابرمیم

سیاهه‌های و بافته‌های مجید ابراهیمیان

خالی

جمعه 17 فروردین 1397

بعضی جای خالی‌ها هم هستند که با اطوارهای گوناگون پر نمی‌شود و آدم نباید خودش را گول بزند. هر قدر هم کرگردن‌گونه زندگی کنی، فقط داری حفظ ظاهر می‌کنی. برای کسی مثل من که روحی نامتعالی دارد، هر میخی که از دیوار روحش بیرون کشیده شود، جایش باقی خواهد ماند. تنها باید باور کرد این خالی را، حتی اگر می‌کوشی یا نمی‌کوشی با کتاب و نوشتن و آمدشدن‌ها پرش کنی. می‌بینی میان همه‌شان، ناگهان نه صدایی می‌شنوی، نه تصویری می‌بینی. فقط صدای او و تصویر او و اندوهی که چون کوران تو را دست بر دیوارهای اتاقی روشن، سوی هیچستان می‌برد.

نه از رنج یاد تو آسوده بودم

نه بی یاد تو خو گرفتم به غاری

  • نظرات() 
  • ما هستیم

    سه شنبه 14 فروردین 1397


    ما هستیم، در حالی که می‌شد نباشیم. بر ما چه گذشته است و بر ما چه خواهد گذشت؟ ما هستیم و آن‌ها که نیستند کجا هستند؟ آن‌ها که بودند، آیا آنجایی رفته‌اند که ما می‌رویم؟ ما کیستیم و کیست و چیست هست‌کننده‌مان؟ ما هستیم و می‌پرسیم و پرسش‌هامان با پژواکی مبهم سوی خودمان بازمی‌گردد. ما سراپا سخنیم و نعره‌مان در گوشِ خاموشِ دهر گنگ می‌شود. هستیم و فاصله‌ای با نیستی نیستمان. در هستی‌مان هزاران شک هست و هیچ شک‌مان تا یقینکی نمی‌بردمان. بس که نپرسیده‌ایم، پرسش‌مان پوست‌سوزی می‌کند. بس که لب بستیم صورتمان گردید. ما هستیم و در هستی دستی نداریم.

    ما هستیم. نه بیش از پیش هستیم، نه کم از پیش. زمانی نیست بودیم و اکنون بی‌نیستی هستیم. هستن شورمان می‌دهد و رنجمان می‌زاید. هستن سستمان می‌کند و نیرومان می‌شود. هستیم و نهست‌هایمان لافی بیش نیست. نبودنی در کار نیست. پنهانه‌ای نیست. گریزگاهی نیست. پستو و پوشیه و حجابی نیست. هستیم عریان و آشکار و حاضر. در حضوریم. در هویداییِ محضیم. کنجِ هیچ غاری از هستن خلاصی نیست. پشتِ هیچ پلکی و پسِ هیچ خواب و خیالی نیستن خانه ندارد. هیچ فاجر راهی به نیستن ندارد. هیچ کافر از پوشیدن برخوردار نیست. آفتابِ هست بر نه‌توی نهانستان‌مان می‌تابد. هیچ پنبه‌ای نزده نمی‌ماند. هیچ رشته‌ای نریسیده نمی‌ماند. هیچ تنی بی‌درد و هیچ روحی بی‌آه نمی‌ماند.

    ما هستیم، شب نباشد هم. ما هستیم، نور نباشد هم. ما هستیم، هیچ نباشد هم. آری برادر جان. نیستیم. درست است. مجاز هست، ولی نیست. ولی آن اندازه که هست، هست. ما در قواره هستمان به‌روشنی هستیم. دست در دستانِ هستمان نباید بست، که هر هست‌مجازی بی‌خستوییِ هست دستی ندارد. اما چه باید کرد، تا ما هستیم؟

     

  • نظرات() 
  • سه شنبه 14 فروردین 1397

    «من فکر می‌کردم شما منقرض شده‌اید.» این جمله را گفت و جملگی خنده زدیم. از همان خنده‌ها که اگر بهش فکر کنی، غبنی عمیق دارد. تعلیقی‌اش نمی‌کنم. ما پیشِ خودمان گمان کرده‌ایم خیلی متفاوتیم. گاهی که می‌بینیم همدیگر را، رو می‌کند بهم و با لحنی رندانه می‌گوید: بیا منقرض شویم. چیزی نزدیک به بیایید بمیریمِ من. آن شب دهانم پیشِ سهیل باز شد و بی‌میلی‌ام بیرونکی ریخت. پشیمان شدم. ولی چه چاره؟ برایم در تمامیتِ زندگی افتخاری وجود ندارد. گفت دو جنبه دارد. مثبتش بی‌تعلقی به دنیاست. منفی‌اش بی‌عملی است. از توضیحم پشیمانم. توبه می‌کنم و می‌خواهم جبران کنم.

    می‌پرند ناگهان. بارها دیده‌ام که بی‌من بسیار روال‌تر چرخِ دنیا و عقبا می‌گردد. آن عموعلی هم که حرف از انقراض می‌زند بی‌خبر است از ویرانه‌ای که در من هرآینه شکسته‌تر می‌شود. نگرانِ عمر است. نگرانِ مرگ است. از مرگ‌آگاهی حرف می‌زند. بی‌ آگاهی از نفاقِ ریشه‌ دوانده در من.

    نمازهای جماعت عجب مصیبتی است. تندتند می‌خوانم اوراد را و عرفانی‌هایم را قورت می‌دهم. سخت‌ترش فراداهاست. گمان می‌کنم دیده می‌شوم. سجده را خلاصه می‌کنم. این‌همه دردسر، این‌همه دودوزگی، این‌همه ریا، این‌همه شرک. مرا به چه محاکمه خواهد کرد؟

    بعد ماها می‌نشینیم گردِ هم و همفکری می‌کنیم و عقایدمان را مرور می‌کنیم. من کیستم؟ بی‌دستاویزترین نفرِ جماعت. کوهی از انکار و تفلسف‌های راه به هیچ نبرده. خودشان را بیرون می‌ریزند و با لطیفه‌هایی سرِ شکستنِ یخ‌های سنگینِ جمع دارند. خنده‌ام نمی‌گیرد. چیست گناهم؟ در جهانِ خنده‌دارِ اطرافم، که از تناقض‌هایش خنده‌ها می‌توان ساخت، لطافتِ نبوده‌ام خنده نمی‌دهدم. از بی‌شعوری‌های ناتمامِ من است لابد. امشب یک متنِ پرغلط و ویراستاری‌لازم هم به تگاپویم نینداخت. چه می‌گویی برادر؟ می‌دانی من کیستم؟ من با انقراض و خلافش نیز ناز و نیازی ندارم. آن را که به جایی رهش ندهند

  • نظرات() 
  • دوشنبه 6 فروردین 1397

    سر در آخور خویش کن ای برادر. و این جماعت را به چرای خود رها کن. بگذار زندگی‌شان را بکنند. بگذار سرگرم جمع و جماع و جماعت خود باشند. بگذار دلشان خوش باشد که لگدی به دین پرانده‌اند. بگذار سرخوشی کنند که فریادی در تیه سراسر عدم کیهان بی‌کران زده‌اند. تو خودت مگر کیستی؟ هیچ‌تر از خود نیز مگر در عالم می‌بینی؟ افسوس که روزگار بث‌الشکوی‌ها گذشته. وگرنه، جهان را در کام این اژدرهای هزار سر به مرگ می‌سپردم.

    راه خود را برو. تو آنقدر عمر نخواهی داشت که همه پرسش‌ها و همه خون‌دلی‌ها را مرجع باشی. سر به ناله هیچ تنابنده‌ای فرونیاور. یک بار بیش نخواهی مرد و یک بار بیش نخواهی زیست. این یکِ بی‌بازگشت را یک‌سره دنباله حقیقت باش. تو راهی بی‌نهایتی. راهی ابدی. برای این ابد چه برداشته‌ای؟ من باورهایم را برداشته‌ام. اما باورهایم تنها به درد همین سیاهه‌ها و کتاب‌ها و صفحات فانی و آنی عالم بی‌اعتبار مجاز می‌خورد. نه در جانی رخنه می‌کند، نه راهم را به جایی می‌برد. رختم را در ابدیت، بر کدام هیچستان هوا کنم؟ چه می‌گویم؟

    دعای یسر بعد از عسر انگار در زندگی مغلوبه شده. شده از فرج به شدت برسی؟ گویی نفری را از باغستان‌های نزه به‌ناگهان راهی کویرستان هُرمی کنی. حالش چگونه خواهد بود؟ باور می‌کنی بگویی و همان گفته‌ها دود شود؟ چونان شیشه‌ای شفاف میان تو و مخاطبت که تنها تکان خوردن دهان تو را ببیند و از مفهوم حرف‌های دهانت چیزی سردرنیاورد. درست مثل وقتی که املاکی سر کوچه‌مان از ساخت و ساز و قیمت‌ها دم بزند و من تنها باز و بسته شدن دهانش را متوجه بشوم. رها کن این جماعت را که سر از باورهایت درنمی‌آورند و راه خودشان را می‌روند. راه خودت را برو. یک عمر بیشتر نداری بدبخت.

  • نظرات() 
  • شنبه 4 فروردین 1397


    از باغ افتادند بیرون. از ماشین پیاده شد. نمی‌خواستم پیاده بشود. قدم‌هایش در آن تاریکی شب دور می‌شد و زیر لبم: «عزیزم...» شروع کردند به ناله. به ضجه. چرا؟ ندیده‌ام که. آنان که دیده‌اند برایش مویه می‌کنند. چرا ننشست؟ من دوستش دارم، حتی نفسانی. می‌خواست سهمیه روزهای نبودنم را بردارد. بردارد بگذارد آن‌سوی الاکلنگ تنهایی. تا از میزان خارج نشود. برج میزان این مصائب را هم دارد. قوس زاده افراط است، منگ تفریط است. من گفتم دلم تنگ می‌شود. او نگفت. نباید هم بگوید. دلتنگی‌اش را رنگ کرد، پرنده ساخت، پرش داد در روح ولگردم. آخ که چقدر ناله می‌کند از آن روز. از فردای فراق. از روزی که از باغ افتادند بیرون و تا کلمه نیامده بود آرام نگرفتند: «ربنا ظلمنا انفسنا فان لم تغفرلنا و ترحمنا فنکونن من الخاسرین.»

    رفتیم و رفتیم. خورشید کم‌کم سکه‌ای نقره‌ای شد در دشت ورامین. همه مه. علی نمی‌دانست در من چیست. من می‌خندیدم. او عکس می‌گرفت. یک جایی که بعداً دستمان آمد برزخ نبود و همین قرچک خودمان بود با افزونه مه. این را قبلش گرفت. بعد از فراق. بعد از فردای فراق. فراق شب یلدا بود. یک جاسوئیچی هندوانه‌ای برایم خرید. ده روز بعد از فراق. نخلستان بود. چشمانش. آخ. چشمانش. مترو را شبیه آکواریوم دیدم. نه. در آکواریوم مترو یک کاروانسرای مربوط به عهد ساسانی که در زمان صفویه هم مورد استفاده بوده و من است را عادتاً به‌اشتباه حذف می‌کنم همه‌اش و اسمش را یادم نمی‌آید، اما جای خاصی نبود. خالی بود.

    آدم کلمات را که شنید باز گریه کرد. نوح هم گریه کرد. ابراهیم هم. موسی نیز. پیاده شدند. گفتند اینجا کجاست؟ کربلا بود. انس‌بن‌حارث میان گودالی یک‌بند نماز می‌خواند. فطرس خبرش را به مزار رسول خدا رساند. گفتند راهت را ادامه بده. سوره کهف همان بالای نی نازل شد. من لباس سیاه پوشیدم. آمدم سراغ کلمه. طبقه پنجم تا پارکینگ را با آسانسور آمدیم. گفت دوست دارند رازگویی کنند. راست می‌گوید بنده خدا. طبقه دوم بود مشاور. با انگشتان ظریفش در زد. زمخت در زدم. می‌خواست نتیجه خودش را بگیرد. من هر شب تا صبح سینه‌ام می‌سوزد. بعضی‌ها فکر می‌کنند. واقعاً باورکردنی نیست. بعضی‌ها فکر می‌کنند! جمعه پیام داد. زمستان بود. روی زمین آدم بود و حوا. حوا آدم را دوست داشت. از باغ افتاده بودند بیرون. چه‌ها بر این انسان گذشته علی! است را حذف کردم باز. عجب دردسری داریم با این است. من دلم سفر نمی‌خواهد. دلم سر می‌خواهد. سر بریده می‌خواهد.

    آپلود عکس" alt="فردای فراق" />

    تصویر از علی کرمی

  • نظرات() 
  • جمعه 3 فروردین 1397

     

    بی‌خودی وقتت را سرنده! اینجا چیزی نمی‌یابی؛ مخصوص با آن نمای دیدگانت که بدجوری خیره شده به سیاهکاری‌های از دل دررفته من مگر جمله‌ای قصار، کلمه‌ای شعله‌ور، سکوتی معنوی بجوید و قاب کند و هورا بکشد. شرمنده! اشتباه شده است. تو مرا ببخش که حوصله پُر تو را مملو از غلط‌غلوط‌های کج‌بینی و کم‌بینی‌ام کرده‌ام. فکرش را هم نمی‌کردم بتوانم بنویسم؛ چرا که غالباً حالم مثل خیلی کوچولوها پنهان می‌ماند و این بیرون‌ریز اندک هم کسی را اندیشه‌ور نمی‌کرد. از این بابت هم هر که خواند اغلب چیزی درنیافت و البته خود نیز متوجه حرف‌هایم نمی‌شوم.

    راستش در این مورد هیچ اراده‌ای ندارم. قبل از دیدار هر که بسیار می‌اندیشم که چه گویم، چگونه و به کجا بروم. و هنوز شروع نکرده، قصه‌ها، شکوه‌ها، سخنان، خاطرات، افسانه‌ها، شیوه‌ها، فریب‌ها، اشتباهات، دیدگاه‌ها و دردها_ دردهایی که از ذکر نامی یا تحلیل حرفی از عمیق درونم به آتشی بی‌پروا گرفتار، پیچیده و آشفته‌ام می‌کند و مجال ادامه سخن را از من می‌گیرد_  به سراغم می‌آیند. هریک نیشتری، غداره‌ای، شعله‌ای در دست. و فرومی‌کنند و از ماجرا پرتم می‌کنند. لب‌هایم را می‌گزم و فرو در خویش می‌شوم که بر این معنی‌ها بشورم و گستاخی‌هایشان را پاسخ دهم و وه!.. که نمای بیرون چه مضحک می‌شود: میان بحث، اوج نتیجه و فرجام کار، لحظه ضربه آخر،  رفیقم خیره که آها! و.. سر می افتد و لب آرام می‌گیرد. و او چه می‌داند برخی مقصودها را با سکوت می‌گویند و من نه به اراده و خواست و برنامه از قبل چیده شده، که به توفق درون و لاجرم برون. اگر کسی گفت نگاه کن چه می‌گویم، تعجب نمی‌کنی؟

  • نظرات() 
  • دوشنبه 28 اسفند 1396


    دانش و خواسته است نرگس و گل / که به یک جای نشکفند به هم
    هر که را دانش است، خواسته نیست / وآن‌که را خواسته‌ست، دانش کم

    این دو بیت بازمانده از شهید بلخی جزء قدیمی‌ترین اسناد ناهمگونی دانایی و دارایی در ادب فارسی است. گویی هزار سال پیش نیز خواسته و دارایی با دانش در عالم طبیعی یک جا گرد نمی‌آمدند؛ همانگونه که گل اسفندماهی نرگس با گل اردی‌بهشتی سرخ یا همان محمدی در یک موسم نمی‌روینم.

    برخی خواهند گفت امروز دانش و دارایی ملتزم هم‌اند و مانند گذشته‌ها نیست. البته که این دانش ملتزم به دارایی است و بر محور اصالت اقتصاد شکل گرفته، نه ذات دانش. نمی‌گوییم بد است. می‌گوییم میان دانش با اصالت اقتصاد و دانش با محوریت هدایت و حقیقت تفاوتی معنادار است که درنیافتن این تفاوت آدمی را گول خواهد کرد.

    آن‌ها که راه خود را به کسب سرمایه نهادند، به ازای سعی‌شان توفیقی می‌یابند؛ چه دنیایی، چه عقبایی. جویندگان دانش باید بدانند که ممکن است در جوار دانش حقیقی به نانی هم برسند، اما به این امید سراغش نروند تا نومید نشوند. به لذایذی در این وادی برسند که نان و آب رنگ ببازد. آن‌ها هم که همچون شهید بلخی و دیگران و خود من ناله‌هایی زده‌اند، اغلب غم همراهان و عائله خورده‌اند؛ درست یا نادرست. به هر صورت، تا اهل زمان در اندوه نیازهای اولیه مادی مانده‌اند، نیل به دانش حتی ناهنجار می‌نماید. پس معمولی باشید و در نهان پیگیر دانش باشید؛ بی خوف ملامت ملامت‌گران.


  • نظرات() 
  • جمعه 25 اسفند 1396


    این واقعیتی است که اغلب مردم بنیانی ندارند. هر بادی به سویی می‌بردشان. فطرت ثانویه‌شان پوششی بر فطرت اولیه شده و با هر غریو و فریادی به سویی می‌روند. اکثر ایمان ندارند. اکثرشان نمی‌اندیشند. آنان‌اند که در دین داخل می‌شوند با نصر و فتح و دین‌دار نمی‌شوند. اگر می‌شدند، با بادی مخالف سوی باطل سوق پیدا نمی‌کردند. «مردمان یا عالم‌اند یا پیرو علما یا پشه‌های مردابی که باد مدبر آن‌هاست.» این تکه‌ای از کلام امیرالمؤمنین سلام‌الله‌علیه است. که من از خود چیزی ندارم.

    من از خود چیزی ندارم. این واقعیتی است در مورد من. در همان طایفه همج‌الرعا جا دارم. قوتی در نفسم نیست که بر دعوت‌ها و عودت‌ها برآیم. هر سخنی را می‌پذیرم و به هر وعده‌ای دل می‌دهم. مدام فریب می‌خورم. اله من هوای من است. منگ و ملنگ سوی چاه مشتاقانه می‌دوم. با کشمشی گرمی‌ام می‌شود و با مویزی سردی‌ام می‌شود. کدام سلسله را مؤسس بوده‌ام؟ کدام حکومت را برانداخته‌ام؟ همیشه زیر بیرق‌ها سینه زده‌ام و در عرسات رقصیده‌ام، بی‌آنکه بدانم چرا بر سر زده‌ام و چرا بر پا چرخیده‌ام.

    درد بی‌مبنایی و سرگشتگی آدمی را به هر آغوشی می‌کشاند. از این درد فراوان باید بنالم. اما ناله‌های بی‌مبانیان به چه درد جهانیان می‌خورد؟ همین که خودم از نومیدی می‌سوزم و نمی‌دانم چرا، کافی است. هزار واژه داشتم و سوخت.

  • نظرات() 

  • آخرین پست ها


    نویسندگان



    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    اَبر برچسبها